![]() |
![]() |
|
| ادرس جدید اوا http://ladyava.persianblog.ir/ |
|
سلام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 بهمن1390ساعت 18:29 توسط مامان لاله |
|
|
نمی دونم چرا نمیشه مطلب گذاشت
ما اینجاییم http://ladyava.persianblog.ir/
نمیشه
این از متخصصان جارو برقی نمی دونم چی کشف کرده هر چیه خیلی مهمه که پونه هم داره کمک میکنه مربوط به قدیم
احتمالا اوا می خواد پونه رو به زور توی اون سوراخ کنه که پونه این جور فرار میکنه
اما جدید اگه گفتین کدوم اواست مربوط به عروسی نادر خونه خاله فرخ یه مدت جو نوشتن داشتم باز طبق معمول فروکش کرد البته الان دارم یه کارهایی میکنم مثل تغییر جا مکان .طبق عادت های خودم که هیج جا نمیتونم برای یه مدت طولانی باشم و بدون تغییرات اصولا توانایی زنده موندن ندارم میتونید امتحان کنید من ازروبرو شدن با گربه هم دچار مرگ می شم این و برای اونایی مینویسم که دنبال یه راه برای از بین بردن من هستن کارای جابه جایی هم داره انجام میگیره یه مدت ماهانه یه شارژی میدادم دات کامتو فعال میکردم الان با اینکه هزینه شو تا شهریور دادم مدام قطعه و اصولا کار بدرد نخوری بود این جا از همه جا راحت تره از هر لحاظ خوب تو توی تولدت کلا قاطی که بودی بیشتر قاطی کرده بودی هر کی که از در تو میومد به تو سریع یه کادو می داد تولدت مبارک برات میخوند و تو هم هر کار ی میکردم از کادو ها دست بردار نبودی همه رو به زور بغلت میکردی می گفتی مال منه منه انگار که نه عروسک داشتی نه اسباب بازی داشتی خدا رو شکر همه چیز داری اما ندید بدیدتر از هرادمی رفتار میکردی به جای اینکه بیای تو تولد باشی مدام با اسباب بازی ها جدیدت توی این اتاق اون اتاق با پونه بازی دعوا میکردی
هفته بعد هم که رفتیم عروسی نادر پسر خالم
عروسی نادر خیلی خوش گذشت من از خا نمش خیلی خوشم میاد کلا ادم شاد و سر زنده ایی بود و کلی برنامه های قشنگ سرگرم کننده داشتن و از همه با حال تر رقص کردی شون بود که من واقعا دوست دارم عروسی تو همون نزدیکی های خونه خاله شون باشگاه فرمانیه بود و نشد زیاد دنبال ماشین عروس باشیم هرچند که یه کوچولو این ور اون ور رفتن ولی راه کم بود با اینحال خیلی خوش گذشت به تو همین طور اوا جونم مخصوصا اینکه مدام با علی خاله شهین تو حیاط تاب بازی سرسره بازی داشتین فقط یه کار خیلی بدی کردی اونم اینکه کمپلت پرده بین راهرو و حال رو که یه کار تزیینی بود با یک دایره خوشگلی که پرده ها رو جمع کرده بود و همرا ه میل پرده میخها اوردی پایین خیلی خجالت کشیدم ولی حالا همه میدونن که واقعا دلیل نیومدن من تومهمونی ها و جشن ها و برنامهای تهران و این ور اون ور واقعا اوا ست که بی نهایت فضوله ما فرداش شنبه بعد پاتختی دور ور 1 و 2 نصفه شب با علی سمنان رسیدیم وسپیده مریض بود واما او ل عکسها
دوروز بعددوشنبه ساعت 12 سپید اومد که کلید ماشین رو بگیره بره دانشگاهش که اطراف سمنانه و 15 دقیقه ای با سواری فاصله داره من اصلا نمی دونستم که مریضه و این اصرار فاطی بود که حتما برو ناهار علی دیر می اومد و من یه دفعه هوس حلوا کردم شروع کردم به حلوا درست کردن و خوردن بعد هم برای همسایه هایه چند بشقابی بردم که بعدش اومدم جلوی تلویزیون که هم استراحت کنم هم اوا رو خواب کنم دورو ور ساعت سه و رب تلفن زنگ زد ومن اصلا میل برداشتن نداشتم و برای اولین بار اوا برداشت که دیدم میگه بابایی کارت داره منم گوشی رو گرفتم که دیدم علی میگه جنبه داری یه چیزی بهت بگم یا نه منم گفتم بگو بگو تا گفت سپیده چب کرده نمیدونم که چه کار کردم که علی شروع کرد به داد و بیداد که جنبه داشته باش خودتو کنترل کن حالش خوبه باید بری امداد که تنهاست کسی نیست نمیدونم چه جوری حاضر شدم الکی به اوا گفتم خانم... فروشندم تصادف کرده من باید برم اونم بدون گریه قبول کرد رفتم پایین به ما مان هم همین و گفتم چون خانوادش اینجا نیستن و اون هم دانشجوی اینجاست مامان باور کرد ولی گفت تنها نرو کمک هم ببر بهاره تو ناز کردن بود که بردمش تو اتاق و بهش گفتم فقط گفتم صدات در نیاد اونم از ترس سکته کردن مامانم گریش و قورت داد با اژانس رفتیم تو راه به گوشی سی سی زنگ زدم صداشو شنیدم هنوز تو امبولانس بود ما رسیدیم اونم رسید مسیولین امداد امبولانسی ها همه میگفتن خدا رو شکر تو اون تصادف این زنده در اومده میگفتن ماشین هیچی نمونده حالا می فهمم خدا اگه بخواد واقعا کسی رو نگه داره نگه میداره و خدا رو واقعا هزاران بار شکر باورم نشد سپیده همه جاش درد میکرد کمر بند نجات داده بودش اماجای کمر بند رو کمرش رو گردنش همه همه باعث شده بود تمام زخم کبود کوفته بشه کلی عکس ازمایش وقتی نه شکستگی نه هیچی یکمی فقط ترسیده بود و مدام میگفت منو ببرین خونه بالاخر به زور بهشون رضایت دادیم و اوردیمش خونه اون وسطها فاطی زنگ زد که من بهش گفتم و اطلاع دادم که می خواهیم بیاریمش که اون خانم دهن به ماما ن سوتی داده بود مامانم داشا ت دیوونه میشد با سپیده صحبت کرده بود ولی باورش نشده بود بعد هم ما هی می گفتیم داریم میاییم ولی هنوز کاراش تموم نشده بود تا رفتیم خونه برسیم مامانم همین طور دم دمر ایستاده بود اصلا حال خودش نبود اوا خانمی هم این وسط هی این ور می رفت اون ور میرفت می گفت خاله سی ما باورمون نمی شد ماشین واقعا داغون باشه فردا که علی رفته بود و بعد من و برد تازه فهمیدم دیگه این ماشین قابل استفاده نیستعلت تصادف سگ اومده جلو سرعت کم نکرده زید بوده بعد هم رفته تو اون لاین روبرو کامیون بوده ترسیده کشیده این ور ماشین از دستش در رفته با اینکه فرمون رو محکم نگه داشته بود ولی به علت اینکه همیشه با ژست فرمون نگه می دارهیه دستی اونم بالای فرمون هیچی دیگه رفته تو خاکی معلق زده رفته تو یه چاله 3 متری الان اصولا علی تصمیم گرفته برام ماشین نگیره هرچند سخته ولی خودم هم راضیم چون هم پرایدم هم این ماشینم هیچ کدوم رو نمی تونستم نه بگم و مدام این دست اون دست می گشت دوست اشنا فامیل و مدام یه جاش خراب می شد و علی بیچاره باید تعمیرات و. بنزین و روغن و...... گردن می گرفت فعلا تا بعد پونه و اوا خانم وقتی خیلی کوچولو بودن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 آذر1388ساعت 19:23 توسط مامان لاله |
|
|
سلام مطلب زیر اخرین مطلب تو دات کام بود ما اومدیم http://ladyava.persianblog.ir/
به یاد گذشته
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 4:57 توسط مامان لاله |
|
|
سلام خیلی وقته که میخوام مطلب بزارم نمیشه هی موضوع رو موضوع انبار میشه و من وقت نمیکنم
این عکس پایین رو پونه از او گرفته موضوعها مثل تولد اوا تهران رفتن برای عروسی نادر چپ کردن ماشین من توسط خاله سیسی
منهدم شدن کامل ماشین قیمتی که میخرند 1000000 تومانه؟؟!!! ناراحت نباشید درسته تا یه هفته همه جاهاش کبودو زخم بود و همه مات از سالم در اومدنش از اون ماشین بودن خدارو شکراما بازم خدا رو شکر حالا خوبه و فقط فعلا یه دستیه چون هنوز نمیتونه انگشتشو تکون بده اما قبل ازهمه تو این شماره مجله شهرزاد از وبلاگ دخترای اسمونی (مانا و مانیا)و یونا جون مطلب گذاشته بودن منم این مجله رو تازه پیداکردم و هر شماره شو از این به بعد تو گالری اوا قرار بیارم شما هم بخونیدش خیلی چالبه یه مجله مخصوص بچه ها اینم سایتش حالا تولد اوا جونم که طبق سلیقه خاله هاش شد و فقط زنونه و ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آبان1388ساعت 17:9 توسط مامان لاله |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:43 توسط مامان لاله |
|
|
سلام خوبین خوشین سلامتین ما که خیلی دپرسیم (امیدوارم درست نوشته باشم) اتفاق که زیاد افتاده
اوا به نظر شما بدتر از این هم میشه که هنر خاله سی سی درست موقعی گل کنه ک.....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:41 توسط مامان لاله |
|
|
خوب من یه بار نوشتم نمی دونم چرا سیو نشد
دوباره سلام نمی دونم می تونم مثل اون دفعه بنویسم یا نه الان حس حالم نسبت به قبل بهتره کلا خونه نشینیم گوشه گیر بودنم نرفتن و توجه نکردن به فروشگاه کمتر شده دیدم نسبت ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 شهریور1388ساعت 15:39 توسط مامان لاله |
|
|
سلام
بعد یه مدت طولانی بالاخره طلسم شکست ومن موفق شدم مطلب جدیدبنویسم عکسهای این دفعه همه توسط خاله افسانه توایام عید گرفته شده اول پونه که از اتاق مامانا (کار هر روز این دو تا)سر بیرون کرده خوب خیابون رو مراقبت میکنه
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 19:23 توسط مامان لاله |
|
|
سلام سال جدید مبارک
امیدوارم سال خوبی باشه امسال تاالانش که زیاد چشمگیر نبوده شروع سال نو همراه با اسباب کشی مامانا واماده شدن ما برای اسباب کشی و نبودن کارگر در ایام تعطیلات و درنتیجه پادر هوا ماندن من چون بابایی به طور کامل زده به سیم بی خیالی با به هم ریختگی کامل خونه قبلی وبدون اسباب مانداین خونه واز طرف دیگه رفتن فروشنده من وتعطیل شدن فروشگاه در ایام عید و... اگه بازم بخوام بگم خودم دیوونه میشم دیگه همه جور بلاهای ممکن از زمین زمان بر سر مانازل گشته بزرگترین بلا اوای که بی نهایت شیطون شده و دیوار راست رو یالا میره البته خدارو به خاطر این بلا شکر میگویم
اینم بوس بارون اوا و پونه به مناسبت عید
دو تا دستاشو دور گردنم می اندازه و دوباره بر میداره زیر بالش میزاره. سرشو هی این طرف و اون طرف میکنه .چشماشو با ناز فراوون میبنده وهی وول وول میخوره تا بر عکس روی شکم خوابش میبره . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 11:33 توسط مامان لاله |
|
|
سلام
شیطونی های اواجونم روز به روز بیشتر میشه و کارایی که انجام میده واقعا من و به حیرت می اندازه !!!! احتما لا همه مادرا اینقدر از کارای بچه هاشون ذوق میکنند یا شاید هم فقط منو بابایش این قدر ندید بدیدیم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 فروردین1388ساعت 11:33 توسط مامان لاله |
|
|
پاهای کوچولو دستای کوچولو مدام در حال جنب جوش مدام در حال تکرارکردن رفتار و حرفای این و اون
درمورد این چی مگین
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 21:35 توسط مامان لاله |
|
|
این مطلب و درست بعد مطلب قبلی نوشتم اما تا کامل کنم طول کشید برای تولدش می خواستیم ماشین بخریم از· نی نی بهار·· خیابون بهار یه ماشین خوشگل انتخاب کردیم خانم به هیچ عنوان قبول نکرد.
چون موقع ورودمون مثل دوچرخه خودش رو دیده بود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 8:30 توسط مامان لاله |
|
|
سلام زمستون یه جوری اومد که ادم باورش نمیشه هنوز منتظرم هوا گرم بشه برعکس همیشه خیلی زود بود . هرچند که غافل گیر نشدم البته در مورد اوا ، اون قدر پوشوندمش ومی پوشونمش که سرما نخوره اما نمیدونم در مقابل این ویروسها چه جوری مراقبش باشم می سپارمش به خدا امیدوارم امسال مریض نشه ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 8:27 توسط مامان لاله |
|
|
سلام
سیاه سوخته من ، بعدن از بدنیا اومدنت می نویسم . نمی دونم چرا هوس کردم الان این قدری بودی و تازه به دنیا اومده بودی
جمعه از مسافرت یک روزه برگشتیم چون حالم خوب نبود و بد جور اب و روغن قاطی کرده بودم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 8:24 توسط مامان لاله |
|
|
حس قشنگ مادری ، بهونه منه توزندگی حسی که هیچ کس نتونسته کامل بیانش کنه .لذتی که از لحظه به دنیا اومدنت بیشتر شد. اول شاید هنوز گیج بودم گنگ بودم کمی هم ناراحت، ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 8:13 توسط مامان لاله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مینویسم از تو تا تن خسته من جان دارد
عشق من وعلی همسرم در اوا خلاصه می شه یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 سال ... امید دارم به اینده روشن. شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
ادرس جدید اوا خانم خاله پونه جونم عکسهای اوا جون آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|